سلام بر فاطمه آموزگار هستی
بارها رنج ها را شمرده ام
اما رنج تو را فقط پس از تولد تمامی وارثان زمین می توان شمرد
...........
مرا که رنج حقیری به زمین می دوخت
و شادی احمقی به آسمان می کشید
تو در دامنی پروریدی که حلم و هدایت را پرورید
و فریاد روش وپیام تهاجم را .
..................
از چشمه سار دست های مهربان تو
مرگ هم آب زندگی می نوشد ....
یا فاطمه الزهرا اغیثینی.......
یا حق عابر
نوشته شده توسط عابر در 2008/6/12 ساعت 19:54 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
سلام بر زینب کبری
می دانم رنج ها را چگونه باید نوشید
و این درسی است که تو آموزگارم بوده ای
در وسعت سینه ی سبز تو ؛ حقارت رنج ها را دیده ام
ای آموزگار ظرافت !!!
تو! این گونه رنج ها را تحقیر می کنی .....
نوشته شده توسط عابر در 2008/5/11 ساعت 3:9 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
اي آفريدگار:
در جام ما شراب تحمل، بسيارتر بريز
ما رهرو طريقه كس جز تو نيستيم
جز عشق و زندگي ، در اين دل كوير
ما را كسي به جستجوي ره نخوانده است
تو خود به هر چه ميگذرد خوب آگهي
اي آفريدگار:
اشعار من،
اين كشتزار عشق درو خورده مرا
از دست من مگير!!!!!!!!
مگذار ديده اي در پيشگاه تو
از ديدگاه روشن مردم جدا شود
آآآآآآآآآآآآآآآآي
اي ي ي ي ي ي
آآآآآآآآآآآآآفريدگارررررررررررررررررر...
نوشته شده توسط عابر در 2008/5/5 ساعت 17:41 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان ست
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
كه ره تاریك و لغزان ست
وگر دست محبت سوی كس یازی
به اكراه آورد دست از بغل بیرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گرمگاه سینه میاید برون، ابری شود تاریك
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاینست، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك؟
مسیحای جوانمرد من، ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است آآآآآآآآآآآی
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!
منم من میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.
منم من، سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای دلتنگم
حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد
تگرگی نیست مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه میگویی كه بیگه شد سحر شد بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است
حریفا رو چراغ باده را بفروز شب با روز یكسان است
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلود مهر و ماه، زمستان است.
مهدی اخوان ثالث یاعلی
علی
نوشته شده توسط عابر در 2008/5/5 ساعت 2:42 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
روبــــاه
روباهي بامدادان به سايه خود نگاهي انداخت و گفت : « امروز ناهار يك شتر مي خورم » ، و سراسرِ صبح را در پيِ شتر مي گشت ، اما در نيم روز باز ساية خودش را ديد ـــ و گفت : « يك موش كافي است » .
ديوانه / جِبران خليل جِبران
نوشته شده توسط عابر در 2008/4/18 ساعت 12:10 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
یک بار به مترسکی گفتم « لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای. » گفت : « لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم . »
دمی اندیشیدم و گفتم « درست است ؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام . »
گفت « فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند . »
آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.
نوشته شده توسط عابر در 2008/4/17 ساعت 0:59 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
آهای .....
من فرزند سرزمین ندای سرابم
سکوت ...
سایه حقیقت در سراب باورتان به تکه نان جوی ارزان فروختید
ندا بر آمد
ندای
عقده هزران سال حقارت وپستی دیوزگی
و.....
دمل چرکی تفاله های اندیشه
زخمی بر تن عریان هستی شد
آهای ...آهای ..... پری
ما چادر نشین شک تردیدیم
آهای پری
ما مرده رگباره واژه ها هستیم
آهای .... پری
دریاب ما را
عابر
نوشته شده توسط عابر در 2008/4/15 ساعت 15:33 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
دیشب تـفریح تازه ای اختراع کردم ، و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدند. بر در خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح تازه من با هم جنگیدند؛ یکی فریاد می زد که « این گناه است! » ــ دیگری می گفت « عین تقوی ست. »
دیوانه / جبران خلیل جبران سینا
نوشته شده توسط عابر در 2008/4/13 ساعت 23:25 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
25 فروردين روز بزرگداشت عطار نيشابوري
فريدالدين عطار نيشابوري: فريدالدين ابوحامد محمد بن ابوبکر ابراهيم بن اسحق عطار کدکني نيشابوري شاعر و عارف نام آور ايران در قرن ششم و آغاز قرن هفتم است. ولادتش به سال 537 در کدکن از توابع نيشابور اتفاق افتاده است.

از ابتداي کار او اطلاعي در دست نيست جز آنکه نوشته اند پدر وي در شادياخ نيشابور، عطار عظيم القدري بود و بعد از وفات او فريدالدين کار پدر را دنبال کرد و دکان عطاري (دارو فروشي) آراسته داشت.
مسلما عطار در آغاز حيات و گويا تا مدتي از دوره ي تحقيق در مقامات عرفاني ، شغل دارو فروشي خود را که لازمه ي آن داشتن اطلاعاتي از طب نيز بوده حفظ کرده و در داروخانه سرگرم طبابت بوده است. خود در کتاب خسرونامه گويد:
به من گفت اي بمعني عالم افروز چنين مشغول طب گشتي شب و روز
و باز در مصيبت نامه گفته است:
مصيبت نامه کاندوه جهانست الهي نامه کاسرار عيانست
به داروخانه کردم هر دو آغاز چگونه زود رستم زين و آن باز
به داروخانه پانصدشخص بودند که در هر روز نبضم مي نمودند
با توجه به اشاره ي شاعر ، معلوم مي شود که انقلاب حال او هم در زمان پزشکي و داروگري دست داده بود و او آثاري در همان ايام پديد آورد. بنابراين افسانه ي معروفي که درباره ي انقلاب حال عطار موجود است ساختگي به نظر مي آيد. درباره ي اين حادثه جامي چنين آورده است: « گويند سبب توبه وي آن بود که روزي در دکان عطاري مشغول معامله بود ، درويشي آنجا رسيد و چندبار- شيءالله – گفت. وي به درويش نپرداخت. درويش گفت اي خواجه تو چگونه خواهي مرد؟ عطار گفت چنانکه تو خواهي مرد! درويش گفت تو همچون من مي تواني مرد؟ عطار گفت: بلي! درويش کاسه ي چوبين داشت ، زير سرنهاد و گفت الله و جان بداد. عطار را حال متغير شد ، دکان بر هم زد و به اين طريق در آمد.»
بقیه را در ادامه ببینید . . . سینا
نوشته شده توسط عابر در 2008/4/13 ساعت 0:18 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
آنگاه میترا گفت با ما از عـشـق سخن بگو.
: پس او سر برداشت و مردمان را نگریست ، و سکوت آنها را فرا گرفت. و او به صدای بلند گفت
هنگامی که عشق شما را فرا می خواند، از پی اش بروید،
اگر چه راهش دشوار و نا هموار است.
و چون بال هایش شما را در بر می گیرند، وا بدهید
اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما ار زخم برساند.
و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید،
اگر چه صدایش رؤیاهای شما را بر هم زند ، چنان که بادِ شمال باغ را ویران می کند.
زیرا که عشق در همان دَمی که تاج بر سر شما می گذارد ، شما را مصلوب می کند . و همچنان که می پروانـََد ، هَرَس می کند.
همچنان که از قامتِ شما بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش میکند،
و به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آنها را تکان می دهد.
شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد.
شما را می کوبد تا برهنه کند.
شما را می بیزد تا از خس جدا سازد.
شما را می ساید تا سفید کند.
شما را می ورزد تا نرم شوید؛
و آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نانِ مقدس شوید ، بر خوانِ مقدسِ خداوند.
همه این کارها را عشق با شما می کند تا رازهای دل خود را بدانید، و با این دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شوید.
اما اگر از روی ترس فقط در پی ِ آرام ِِ عشق و لذت عشق باشید ،
پس آنگاه بهتر آن است که تن ِ برهنه خود را بپوشانید و از زمین خرمن کوبی ِ عشق دور شوید،
و به آن جهان بی فصلی بروید که در آن می خندید ، اما نه خنده تمام را ، و می گریید ، اما نه تمام ِ اشک را.
عشق چیزی نمی دهد مگر خود را ، و چیزی نمی گیرد مگر از خود.
عشق تصرف نمی کند، و به تصرف در نمی آید؛ زیرا که عشق بر پایه عشق استوار است.
هنگامی که عشق می ورزید مگویید که « خدا در دل من است، » بگوئید « من در دل خدا هستم. »
و گمان نکنید که می توانید عشق را راه ببرید، زیرا عشق، اگر شما را سزاوار بشناسد، شما را راه خواهد بُرد.
عشق خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد.
اما اگر عشق می ورزید و شما را باید که خواهشی داشته باشید، زنهار که خواهش ها این ها باشند :
آب شدن، چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خوانـَد.
آشنا شدن با درد مهربانی بسیار.
زخم برداشتن از دریافتی که خود از عشق دارید؛
و خون دادن از روی رغبت و با شادی.
بیدار شدن در سحرگاهان با دلی آماده پرواز و به جا آوردن سپاس یک روز ِ دیگر برای عشق ورزی؛
آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه عشق؛
بازگشتن به خانه با سپاس در پسین گاهان ؛
و آنگاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوستشان می دارید، با نغمه ستایشی بر لب. پیامبر/ جبران خلیل جبران
سینا
نوشته شده توسط عابر در 2008/4/12 ساعت 1:22 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
روزگاری در شهر دوردستی بنام ویرانی، پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم
دانا. مردمان از تواناییش می ترسیدند و به سبب داناییش دوستش می داشتند.
درمیان این شهر چاهی بود که آب سرد و زلالی داشت وهمه ی مردم شهر از آن می نوشیدند، حتی پادشاه و درباریانش؛ زیرا که چاه دیگری نبود.
یک شب هنگامی که همه در خواب بودند، جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایع شگفتی در چاه ریخت و گفت « از این ساعت به بعد هر که از این آب بنوشد دیوانه می شود.»
بامداد فردا همه ی ساکنان شهر، به جز پادشاه و وزیرش، از آب چاه نوشیدند و دیوانه شدند، چنان که جاوگر گفته بود.
آن روز مردمان در کوچه های باریک و در بازارها کاری نداشتند جز این که با هم نجوا کنند « پادشاه ما دیوانه است . پادشاه ما و وزیرش عقلشان را از دست داده اند. یقین است که ما نمی توانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن در دهیم. باید او را سرنگون کنیم. »
آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پر کنند. وقتی که جام را آوردند از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم بنوشد.
از آن شهرِ دور دستِ ویرانی غریوِ شادمانی برخاست، زیرا که پادشاه و وزیرش عقل شان را باز یافته بودند.
دیوانه / جبران خلیل جبران
سینا
نوشته شده توسط عابر در 2008/4/10 ساعت 0:40 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
مهره مهر
ناگهان پرده بر انداخته اي يعني چه؟
مست از خانه برون تاخته اي يعني چه؟
زلف دردست صبا گوش بفرمان رقيب
اينچنين با همه درساخته اي يعني چه؟
شاه خوباني و منظور گدايان شده اي
قدر اين مرتبه نشناخته اي يعني چه؟
نه سر زلف خود اول توبدستم دادي
بازم از پاي درانداخته اي يعني چه ؟
سخنت رمز دهان گفت و كمرسرميان
درميان تيغ به من تاخته اي يعني چه؟
هركس از مهره مهرتوبه نقشي مشغول
اينچنين باهمه كج ساخته اي يعني چه؟
حافظا دردل تنگت چو فرود آمد يار
خانه از غير نپرداخته اي يعني چه؟
ياعلي
علي
نوشته شده توسط عابر در 2008/4/7 ساعت 19:14 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
آهای .....
من فرزند سرزمین ندای سرابم
سکوت ...
سایه حقیقت در سراب باورتان به تکه نان جوی ارزان فروختید
ندا بر آمد
ندای
عقده هزران سال حقارت وپستی دیوزگی
و.....
دمل چرکی تفاله های اندیشه
زخمی بر تن عریان هستی شد
آهای ...آهای ..... پری
ما چادر نشین شک تردیدیم
آهای پری
ما مرده رگباره واژه ها هستیم
آهای .... پری
دریاب ما را
عابر
تقدیم به علی عین الدین
نوشته شده توسط عابر در 2008/3/24 ساعت 14:2 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
باران
در كلاس كهنه و بي رنگ و رو
پشت ميزي بي رمق بنشسته بود
دخترك اسب نجيب چشم را
در چمنزار كتابش بسته بود
در دل او رعد وبرق دردها
ذهن او ابري تر از پاييز بود
فكر ديشب بود ديشب تا سحر
بارش باران شب يكريز بود
سقف خانه چكه ميكرد و پدر
رفت بالا بلكه تعميري كند
شايد از شرم زن و فرزند خويش
رفت بيرون بلكه تدبيري كند
نردبان لغزيد و پايش ليز خورد
دخترك در فكر ديشب غرق بود
ناگهان دستي به روي ميز خورد
بعد از آن هم سيلي جانانه اي
صورت بي جان دختر را نواخت
رنگ گلهاي نگاهش زرد بود
از همين رو رنگ و رويش را نباخت
لحن تندي با تمام خشم گفت
تو حواست در كلاس درس نيست
بعد هم او را جريمه كرد و گفت
چاره كار شماها ترس نيست
درس آن روز كلاس دخترك
شعر ابر آلود باران بوده است
بر خلاف آن همه حرف قشنگ
چشم دختر ابر گريان بوده است
شب سر بالين بابا دخترك
باز باران با ترانه مي نوشت
سقف خانه اشك ميباريد و او
ميخورد بر بام خانه مينوشت
ياعلي
علي
نوشته شده توسط عابر در 2008/3/18 ساعت 19:17 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
دلبري
نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند
نه هر كه آينه سازد سكندري داند
نه هركه طرف كله كج نهادو تندنشست
كلاه داري وآييــــن سروري دانـد
تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن
كه دوست خودروش بنده پروري داند
غلام همت آن رند عافيت سوزم
كه در گــدا صفتي كيميـــاگري داند
نوشته شده توسط عابر در 2008/3/18 ساعت 1:6 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
اهل
اما، اگر، شاید، شدن شدم
کاشتم هسته هستی را
درباغچه میوه شک
متولد شد
تمثیل ،خیال ،استغنا ،حیرت
در مزرعه خشک استدلال
در پیچ تاب زلف کتاب
در زیر زمین نمناک استدراک
بر فراز سایه ابر تبیین
بر فراز سایه کوه فریاد
همه میگفتند
همه می فهمیدند
همه می خواندند
گوسفندی می چرید علف عرفان را
شتری بار به دوش
می کشید تاویل، تفسیر
ودرپس فقه، نعره ها بر پابود
دل به رنج اخلاق سپردم. ولی چه سود
دستم گرفت
ولی !!!!
فریب سراب بود
به کجا می رود این زندگی
در پس این کهنه خانه تنگ
در نه توی خیال وهم آلود
اما......
همچنان خواهد بود
همچنان خواهند راند
عابر
تقدیم به صدرا مطهری
نوشته شده توسط عابر در 2008/3/17 ساعت 20:46 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
شبها به ماه ديـده تو را ياد ميكنــم
با مه فسانه گفته و فرياد ميكنم
شايد تو هم به ماه كني ماه من نگاه
بااين خيال خاطرخود شاد ميكنم
نوشته شده توسط عابر در 2008/3/9 ساعت 0:52 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
گفتم: تو شـيـرين منـي ... گفتا : تو فـرهـادي مگر؟
گفتم: خـرابت مي شوم ... گفتا : تـو آبـادي مـگر؟
گفتم: ندادي دل به من... گفتا: تو جان دادي مگر؟
گفتم: ز كويت مي روم ... گفتا : تــو آزادي مگر؟
گفتم: فـرامـوشـم نكن ... گفتا : تو در يــادي مگر؟
نوشته شده توسط عابر در 2008/3/8 ساعت 21:45 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
آقا گمانم من شما را دوست...
حسی غریب و آشنا را دوست...
نه نه! چه می گویم فقط این که
آیا شما یک لحظه ما را دوست...؟
منظور من این که شما با من...
من با شما این قصه ها را دوست...
ای وای! حرفم این نبود اما
سردم شده آب و هوا را دوست...
حس عجیب پیشتان بودن
نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...
از دور می آید صدای پا
حتا همین پا و صدا را دوست...
این بار دیگر حرف خواهم زد
آقا گمانم من شما را دوست...
نوشته شده توسط عابر در 2008/3/4 ساعت 0:41 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
"دوستی" در سروده فریدون مشیری و" پوزش" از سرودن آن
نوشته شده توسط عابر در 2008/2/26 ساعت 22:9 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
زدو ديده خون فشانم ز غمت شب جدايي چه كنم كه هست اينها گل باغ آشنايي
مژه ها وچشم يارم به نظر چنان نمايد كه ميان سنبلستان چرد آهوي ختايي
در گلستان چشمم ز چه رو هميشه باز است به اميد آنكه شايد تو به چشم من در آيي
سر و برگ گل ندارم زچه رو روم به بستان كه شنيده ام ز گلها همه بوي بي وفايي
به كدام مذهب است اين به كدام ملت است اين كه كشند عاشقي را كه تو عاشقم چرايي
به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند كه تو در برون چه كردي كه درون خانه آيي
به قمارخانه رفتم همه پاكباز ديدم چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريايي
در دير ميزدم من كه يكي ز در درآمد كه درا درا عراقي كه تو هم از آن مايي
نوشته شده توسط عابر در 2008/2/25 ساعت 22:10 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنــــده زاد و فریبا بمیـــــرد
شب مرگ تنهانشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
درآن گوشه چندان غزل خواندآنشب که خود در میان غزلها بمیرد
چوروزی ز آغوش دریا بر آمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تودریای من بودی آغوش واکن که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
نوشته شده توسط عابر در 2008/2/25 ساعت 2:31 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
یاران ز بهر خدا میــم در گلــو کنیــــد آلوده غمم به میم شستشو کنید
چون مست میشویدزشرب مدام دوست مستی بنده هم به دعاآرزوکنید
تا زنده ام نمیــروم از میکــده بـــرون بعدازوفات نیزبدان سوم روکنید
تابوت من زتاک وکفن هم ز برگ تاک درمیکده به باده مرا شستشوکنید
نوشته شده توسط عابر در 2008/2/25 ساعت 2:18 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
-------------------------------------------
گفتم كه لبت گفت لبم آب حيات گفتم دهنت گفت زهي حب نبات
گفتم سخن تو گفت حافظ گفتـا شادي همه لطيفه گويان صلـوات
--------------------------------------------
ني قصه آن شمـــع چگــل بتــوان گفــت نـي حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم دردل تنگ من ازآن است كه نيست يك دوست كه بااوغم دل بتوان گفت
نوشته شده توسط عابر در 2008/2/23 ساعت 23:30 موضوع شعر و ادب | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
به بهانه ای ایام فاطمیه
زندان آری یا نه ؟؟؟؟؟؟
رقت قلب و ضعف آن
سالروز ولادت حضرت زینب سلام الله علیها و روز پرستار و بهورز مبارکباد.
از شیخ یوسف صانعی تا محمد تقی مصباح یزدی
در دیدار آقای مسجد جامعی با حضرت آیه الله العظمی حاج سید علی سیستانی
نقدی بر پلورالیسم دینی
آفریدگاررررررررررررر
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
علم و دین
تاریخ
شعر و ادب
رهيافتگان
روزانه
حوزه
دینی
ورزشی
مقالات
عکس
در محضر استاد
نقد پلورالیسم دینی
حکومت اسلامی
معرفی کتاب
اسلامی کردن جامعه به سبک .......به روایت تصویر
حدیث
گفت گو
سیاسی
دوستان
استاد علي صفايي
ماهان عزيز
شهروند امروز
تجلی اعظم
جوادی آملی
بزم عشاق
امیر مهدی پور
کسی که عبور کرد
مقالات
پیوندهای روزانه